سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.

kaveh


►▌ استان قدس ▌ ◄
خاطرات دکتر بالتازار
یک گناباد ، یک ریاب
عاشق آسمونی
دیوانه
سرچشمه ادب و عرفان : وب ویژه تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید
ریحانه
پرپر
پارسی نامه
بوستــان نهــج الفصـــاحـه
همنشین
شیخا
ஜ کــــــــلبه ← اف1 ஜ
قیدار شهر جد پیامبراسلام
محمدمبین احسانی نیا
منتظر مفرد مذکر غایب
عشق الهی
دلنوشته های قاصدک
دبستان هوشمند
من.تو.خدا
بلوچستان
افســـــــــــونگــــر
عشقی به پاکیه عشق شیرین و آبتین
به‌دونه
نور
به تلخی عسل
تبسمـــــیـ بهـ ناچار
شهید علی پور
مجله مدیران
ستاره سهیل
عشق
جزتو
عکس های عاشقانه
Manna
کلبه درویشی
Deltangi
عکس و مطلب جالب و خنده دار
عکس های زیبا
سحر یه دختره تنها
خنده بازار
پروانگی
اخراجی های جدید
ستاره
خاکم سوادکوه
خدا،عشق،خنده
طنز
سکوت ابدی
دختر و پسرای ایرونی
سرگرمی,تفریح,دانلود,عکس,اخبار,ترفند,شاهتور,پاتوق دخترپسرها,سینما
یادداشتها و برداشتها
نگین سر سبز
... یاس ...
خط سوم
گل نیلوفر
wanted
دلتنگـــــــــــــــ همه شمـــــــــــــــــــا....
.: شهر عشق :.
مهندسی آب
asheghe tanha
راه کمال
ترنم یاس
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
السلام علیک یا فاطمه الزهراء (س)
انجمن خیریه رهروان سیره علوی
هیئت
ولایت نامه مادر
عطر یاس
همسایه خورشید
شاسوسا
آتش دل
لاهوتیان
ای دریغااااااااا
عدالت جویان نسل بیدار
ღ♥ღ من و تو ღ♥ღ
مرامنامه عشاق
یوزرنیم و پسورد نود 32- username and password nod 32
وبلاگ دی
قرارمون تو آسمون
برترین موبایل های دنیا
هر چی که دلت می خواد
یه قــــ( )ــــاچ احســـ~ـــ~ـــاس!
دیار برف
delshekasteh
دل نوشته
عشق پنهان
ALAKI
Sea of Love
آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
یگانه دوست،اوست
مذهب عشق
شب تنهایی ستاره
محمد شادانی
احساس ابری
*کوچه پس کوچه های رفاقت*
از یک انسان

**هرچه میخواهددل تنگت اینجا هست **
عکس و عکس
ازاد
...دختر روستا...

این دیوانگیست ...

 

این دیوانگیست ...
که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .


این دیوانگیست ...
که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.


این دیوانگیست ...
که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.


این دیوانگیست ...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.

 
این دیوانگیست...
که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.


این دیوانگست
که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...


این دیوانگیست ...
که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..

این دیوانگیست ...




به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم...

 

 


ارسال شده در توسط حمید زمانی

پسرک عاشقی را می شناسم

من
پسرک عاشقی را می شناسم
که در آغوشم آرام می گیرد
در خیالم زندگی میکند
در دستانم گل می گذارد
و بر تمامیت من بوسه می زند...
چشم هایش که بی تردید و شفاف
نگاهم کرده است ساعت ها
بر جای جای روحم
آواز سر داده اند
ومن
سرشارم از او
خالی شده ام ز خود
ز پوچی
ز تنهایی
سروده است مرا
چه نرم
و چه نازک
و من
دخترکی میشوم
در دستان نوازشگر او
می سراید مرا
می نوازد مرا
می نشاند مرا
در عمیق ترین زوایای ذهنم
آنجا که دیگر
من هستم و او...
 

 

 


ارسال شده در توسط حمید زمانی

یادمان نرود زندگی کنیم

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.


داد زد و بدو بیراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جاروجنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:

"عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. "

لابه لای هق و هقش گفت:  "اما با یک روز... با یک روز چه کاری می توان کرد...؟"

خدا گفت:  "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. " و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:

"حالا برو و زندگی کن...  "

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود و زندگی از لای انگشتانش بریزد.

قدری ایستاد... بعد با خودش گفت:  "وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.  "

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرورویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

"او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود...  "

 

 


ارسال شده در توسط حمید زمانی